به جای تو قلبت هست
اما
نه به دیوار و پرده ها
نه به گلدان
نه به رو تختی
... قلبت به اتاق خوابم نمی آید
هر روز
بیدار می شوم
و دست های دست خودم نیست
و سرم مثل شهاب سنگی
سوخته
تمام شده
به بالش سقوط کرده است
هر روز کنار زنی دیگر
بیدار می شوم
اول زیر کتری را روشن می کنم
و بعد
تا صدای سوت کتری
به قلب تو فکر می کنم
و به گوشه گوشه ی خانه نگاه می کنم .
.
.
اسفند هزار و سیصد و نود